دوشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۹

آغاز

 رفتم به سوی کاغذ با کوزه ای پر از مرکب و عشقی از قلم و چند بیتی از شاهنامه تا آغاز کنم رزمی دوباره در صفحه دل و حال دلی که می لرزد
 ، قلبی که می تپد و چشمی که به کاغذ خیره گشته و اندیشه ای که به فکر فرو رفته است...
این عشق هر دم جان تازه ای می گیرد و خوشنویس به صفحه رزم هجوم می برد و حماسه آغاز می شود....
لذت را در چشمان خطاط باید جست ، لحظه ای که این رزم را تماشاگر است...

۳ نظر:

Yamin گفت...

آفرین به دستان شما
ساز دل برخواسته از جان و رقص قلم بر تالار کاغذ روح دوباره خواهد داد هم به خوشنویس هم به بیننده
پاینده باشید

ناشناس گفت...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است...
از حالا به بعد این کلمات آزاد میشود انشالاااااااااااااه D:

ناشناس گفت...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است...
که من بعد این واژه ها آزاد خواهند شد انشالاااااااااااااااااه...