رفتم به سوی کاغذ با کوزه ای پر از مرکب و عشقی از قلم و چند بیتی از شاهنامه تا آغاز کنم رزمی دوباره در صفحه دل و حال دلی که می لرزد، قلبی که می تپد و چشمی که به کاغذ خیره گشته و اندیشه ای که به فکر فرو رفته است...
این عشق هر دم جان تازه ای می گیرد و خوشنویس به صفحه رزم هجوم می برد و حماسه آغاز می شود....
لذت را در چشمان خطاط باید جست ، لحظه ای که این رزم را تماشاگر است...
۳ نظر:
آفرین به دستان شما
ساز دل برخواسته از جان و رقص قلم بر تالار کاغذ روح دوباره خواهد داد هم به خوشنویس هم به بیننده
پاینده باشید
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است...
از حالا به بعد این کلمات آزاد میشود انشالاااااااااااااه D:
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است...
که من بعد این واژه ها آزاد خواهند شد انشالاااااااااااااااااه...
ارسال یک نظر