پنجشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۹

دوشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۹

افسوس که دلبر پسندیده برفت...


بیا که قصر امل سخت سست بنیان است...


ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم ...


ای که دستت میرسد کاری بکن- از درون خستگان اندیشه کن


آغاز

 رفتم به سوی کاغذ با کوزه ای پر از مرکب و عشقی از قلم و چند بیتی از شاهنامه تا آغاز کنم رزمی دوباره در صفحه دل و حال دلی که می لرزد
 ، قلبی که می تپد و چشمی که به کاغذ خیره گشته و اندیشه ای که به فکر فرو رفته است...
این عشق هر دم جان تازه ای می گیرد و خوشنویس به صفحه رزم هجوم می برد و حماسه آغاز می شود....
لذت را در چشمان خطاط باید جست ، لحظه ای که این رزم را تماشاگر است...